تبليغاتX
 یول (یل)
 

انسانها

 

 

یادم  پدرم همیشه  میگفت .ادمها سه گروه هستند .

 

 

۱ - انسانهایی که میفهمند و  عاقل هستند .

 

 

۲-انسانهایی که  نمی فهمند یا متوجه نمیشوند .و نادان هستند .

 

 

۳ انسانهایی که نیم فهمند و نمیدانی که می فهمند یا نمی فهمند!!!

 

 

 و  مشکل اساسی بر سر همین ادمهاست چون ادم در برخورد با این افراد نمیداند

 

 

باید چه بکند ؟؟!!پس پناه بر خدا میبریم از دست دسته سوم !!!!!!!!!


 

نوشته شده توسط رها کبیری سامانی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 5:49 موضوع | لینک ثابت


جان

وقتی همه ی فکر و خیالم گشتی

 

وقتی که همه روح و روانم هستی

 

دیگر از من خبری نیست مرا !!!


 

نوشته شده توسط رها کبیری سامانی در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 6:45 موضوع | لینک ثابت


کاش میدانستی

که دوای دل پر درد منی !!

 


 

نوشته شده توسط رها کبیری سامانی در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 7:34 موضوع | لینک ثابت


پاییز

گاهی  

صدای گریه ی

برگ درخت زیر پا هم

با خودش

 ذکر خدا را ارمغان دارد ...

 


 

نوشته شده توسط رها کبیری سامانی در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 7:27 موضوع | لینک ثابت


هالووین

این روز ها شهر خیلی پر جنب و جوش شده واز در و دیوار اسکلت و پامکین و خفاش

و تار عنکبوت و  دست و پای زخمی و هر چیز وحشتناک و ترسناکی که فکرش را

بکنید اویزان است و به هر طرف که نگاه میکنی کلی هیجان می بینی ...

اخرین روز اکتبر هر سال جشن هالووین برگزار میشود .. که از یک ماه قبل همه

خودشان را برای این جشن شاد اماده میکنند .بیشتر بچه ها و جوانها این جشن را

دوست دارند .چون در جشن بالماسکه هالووین خودشان را به هر شکلی که دوست

دارند میتوانند در بیاورندو لباسهای عجیب و غریب می پوشند و کارهای عجیب تر

میکنند ..

معمولا بچه های ابتدایی را ازطرف مدرسه به مزرعه پامکین میبرند همان کدو تنبل

خودمان اما نارنجی .که روی ان شکلهای ترسناک میکشند و داخلش را خالی میکنند

تا شمع داخلش بگذارند و هنگام شب روشن کنند .

جشن در مدرسه ها با حضور والدین برگزار میشود که همه لباس بالماسکه می

پوشند و وسایل تفریحی میاورند و برنامه های شادی اجرا میکنند اما بهترین

قسمتش .شب هالووین می باشد که بچه ها بالباسهای مخصوصشان و

چراغ هایی که شکل پامکین است  راه می افتند واز همسایه ها شکلات میگیرند و

اگر کسی ندهد میگویند تو را نفرین و جادو میکنیم

که البته همه از قبل اماده هستند چون میترسند نفرین شوند

بیشتر پیر زن و پیر مردها از غروب اماده پذیرایی از بچه هستند اکثرا صندلی هایشان

را بیرون میگذارند و چراغهای مسیر را روشن میکنند وهر خانه ای که امادگی ندارد یا

در خانه نیست یا تمام چراغ ها را خاموش میکند یا یک یادداشت بزرگ دم در میزند که

متاسفم که نمی توانم شما را شاد کنم و از این قبیل جملات...

 بزرگ تر ها هم با فاصله پشت سر بچه ها  میروند تا بچه ها تنها نباشند  .وشب با

کیسه ای پر از شکلات به خانه باز میگردند .

تقریبا همان قاشق زنی خودمان قبل از نوروز ...که بچه ها صورتشان را میپوشاندند

اینجا هم تقریلا با کلاه و ماسک و رنگ چهر خودشان را تغییر میدهند .

پ .ن . ببخشید فرصت نداشتم جمله بندیها کلی اشکال داره فقط خواستم شما هم با این جشن اشنا بشوید ...

 


 

نوشته شده توسط رها کبیری سامانی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 7:21 موضوع | لینک ثابت


زندگی

امدم بیرنگ

ماندم کمرنگ

اما

نمی خواهم که

وقتی میروم

 بیرنگ باشم ...

رنگی بده بر من

 تو با یادت ...

ای مهربانم !!

-----------------------------------------------------------------

نمی خواهم وقتی میروم

بیرنگ باشم

رنگی به من بپاش ..

 

پ .ن . جناب دکتر صفار زحمت کشیدند و اینگونه تصحیح کردند .. 


 

نوشته شده توسط رها کبیری سامانی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت


باران

امروز اولین باران پاییزی بارید .چه بغض کرده و بی تاب و چه پر حرارت و پر شور خود را بر زمین میکوبید .گویی بغض انتظار گلویش را چون من میفشرده ..

باریدو بارید وقتی بغضش ته کشید ارام  ویک نواخت بر زمین بوسه میزد .وچه زیبا و دلنشین همچنان میبارد وصدای موسیقی ان روح و جان را طراوت میدهد ..

وگاهی صدایی  چون صدای باران تا عمق جان میرود وچون باران روح را مینوازد

 و باید انصاف داد که فروغ چه زیبا سروده

تنها صداست که میماند...

 

ن . برای کسی که موسیقی کلامش همواره  ارام بخش جان من است ...

 


 

نوشته شده توسط رها کبیری سامانی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 ساعت 5:3 موضوع | لینک ثابت


پاییز

در رنگ رنگ برگها

موج موج خاطره

پرسه میزند ...

رنگین کمانی

 از رنگ و زیبایی

باز پاییزی دیگر ...


 

نوشته شده توسط رها کبیری سامانی در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت


کیش و مات

در بازی زمانه

کیش و مات شدم !!

کیش دل و

مات زندگی !!


 

نوشته شده توسط رها کبیری سامانی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت


خاطرات

مهرت کنم

زندانی دل و

قفل ـ بند را

میسپارم

به رودی خروشان ...

تا یاد تو تا ابد

زندانی دلم باشد ....


 

نوشته شده توسط رها کبیری سامانی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 3:9 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting