تبليغاتX
یول (یُل)
هر انچه از ذهن می تراود
هنوز از توی تختم بیرون نیامده ام ...خوردن صبحانه ی روز مادر توی تخت حسابی

میچسبه ...و این یکی از قشنگترین رسمهای اینجاست که دوست دارم ...بچه ها تا

کوچکند و با خانواده زندگی میکنند برای مادرشان صبحانه درست میکنند و وقتی از

خانواده جدا میشوند و میروند برنامه صبحانه را یا در بیرون یا در خانه به صورت دیروقت

یعنی ساعت ۱۱ صبح برگزار میکنند ...

و یک میز پر از شمع و گل و کیک ....ویک روز قشنگ  پر از لبخند و عشق ....

این روزها که بچه ها برایم نقاشی و کار دستشان را به عنوان هدیه روز مادر

میاورند ...غرق شادی میشوم ...اینکه زودتر از من بیدار شوند و یک سینی کامل 

صبحانه درست کنند و یک میز را با کلی شمع و گل وکیک اذین میبندندمرا غرق در شادی میکنند و دلم میسوزد برای مادرم ...!!!

که همیشه روزهای مادر باید مهماندار ما می بود ..غذا میپخت ...خانه را اماده و

مرتب میکرد و کلی کار میکرد ...تا ما روز مادر را در کنارش باشیم و هدیه هایمان

همیشه بوی فلز و طلا میداد ..بوی مادیات ....!

دلم میسوزد برای خودمان که سرمان را زیر برف کرده ایم و گمان میکنیم

کودکانمان را با احساس و معنویات بزرگ میکنیم وغرب پر است از سنگ دلی و

خشونت ...!!!!!!!!

همیشه برایم جالب بود فیلمهای خارجی که مثلا مادر بزرگی صندوقچه مهم

 زندگی اش را باز میکرد و چند کارت پستال و چند چیز کوچک را بیرون میاورد ....

و این روزها میبینم که کودکانم میاموزند ابتدا کارتهای دریافتی را باز کنند بعد

هدیه های رسیده را ....

نمیدانم از کجا امده ؟ نمیدانم چرا ؟؟ ..محک زدن هدیه با مادیات

که در بین مردم ما رواج یافته ؟؟و این ازارم میدهد ...

دیگر خبری از یک کارت پر از احساس و شور در بین ما نیست ؟؟...

دیگر پستچی شهر کاری برای انجام دادن ندارد ...

و اینجا دیدن پست چی یعنی وحشت دریافت چندین نامه که باید پاسخ دهی ....

اینجا روابط بر اساس احساس و ارامش است ...و هیچ چیزی نمیتواند کسی را به

کاری که دوست ندارد وادار کند و دلم میسوزد برای خودم که عمری برای دل دیگران

زندگی کرده ام ....

و باز این روزها خدا را شکر میکنم برای اینکه خوب است روز زن در ایران به نام مقدس

فاطمه زهرا است و هیچ جیز بوی عرفان و احساس و عشق ندارد و اگر به نام کس

دیگری بود که مصیبتی بزرگی میشد برای ما ....

کاش یاد بگیریم روزهای مادر کمی با مادرانمان مهربان باشیم ...کمی انها را درک

کنیم ...کمی در اغوششان بکشیم دستشان را ببوسیم ....

همراهشان باشیم در دلتنگی ها و تنهایی هایشان ..و هر انچه بوی ماده و فلز و ریال

میدهد را از انها دور کنیم ..

انها هدیه هایی میخواهند آسمانی که  دل ببیند و بس ....

همین .............

.

.

.

 

دوستت دارم مادر به اندازه تمام طلوع ها و غروبهایی که دیده ام

دوستت دارم به اندازه تمام گلهای زیبایی که در عمرم دیده ام و به یاد زیبایی تو

افتادهام ..

دوستت دارم به اندازه اقیانوس آرامی که همیشه در ساحلش قدم میزنم

 و یاد صبر و بردباری تو میافتم ...

دوستت دارم به اندازه تمام خوبی های بی حدی که در حقم کرده ای

و دوستت دارم به اندازه از اینجا تا  تو ..!!

 باز بوی مکان گرفت و مقیاس ...

نه

تو را

تو را به اندازه هر انچه در مقیاس و اندازه و وزن و مکان نمیگنجد دوست دارم ....

مادر ......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:32  توسط رها کبیری سامانی | 
قرارهای ثبت نشده

حضور٬ سر بزنگاه

دلم بیقرار آن روزها ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:39  توسط رها کبیری سامانی | 
با هر گلی ٬درختی ٬نهالی

من نیز بزرگ میشوم ...بزرگ ...

دست هایم پر از زخم است !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:23  توسط رها کبیری سامانی | 
چشمانم پر از تو ست

پر از غرور تو !!

که٬ هیچ کس را نمی بیند!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 6:14  توسط رها کبیری سامانی | 
از دیشب هنوز در اوج اسمانم انگار مست کرده ام٬ مستی که تمامی ندارد !!!

خیلی دلم میخواست میتوانستم صاحب صدای جاودان و پر اوازه ی قرن را ببینم

و دیشب میسر شد ..در تالار بزرگ شراین ادتورین کنسرت استاد عزیز و بزرگوار شجریان بود

 نمی دانم انگار هنوز مسحور ان صدای اسمانی و از دل استاد هستم ...

نوازندگان گروه شهناز که به راستی همه در کار خود استاد و پر توان بودند ....

صدای زیبای مژگان به همراه پدرش انقدر دلنشین بود که انسان ارزو میکرد زمان 

کشدار باشد و بیشتر طول بکشد ....

کنسرت  سر ساعت شروع شد و باید میشد تا تفاوتی باشد بین استاد و بقیه !!!

شعرها همه عاشقانه بود و دلنشین . و چنان سکوتی در بین مردم بود که فکر

میکردی همه در هیپنوتیزم هستند ....فقط اشکی میامد و سری تکان میخورد !!

صدا انقدر جاندار و زنده بود که احساس میکردم تمام ساختمان با ان همنوا شده و

گویی همه چیز زنده بود و ستونها هم برای گفتن کلامی داشتند ...

لباسهای سنتی و زیبا ..وقار و ابهت استاد و گروه همه و همه دیدنی و شنیدنی بود

و تک نوازیها که همه در اوج هنر و زیبایی ...

ساعت از ۱۱ شب گذشته بود و کنسرت رو به پایان که ندای مرغ سحر استاد ..در

میان تماشاچیان قوت گرفت ...و استاد بعد از تعظیم به مردم دوباره برگشت تا مرغ

سحر را بخواند ...اینبار فقط استاد نبود ...صدای اشک و شور همه ی مردم بود که

گویی با این اهنگ زندگی کرده بودند حس قشنگی بود و شبی بی نظیر برای من

دعا میکنم سالهای سال استاد در سلامت تن و روح به سر ببربد و شاگردانی لایق

تربیت کنند و خوشحالم که مژگان و همایون در مسیر پدر هستند ...خدا تمامی

هنرمندان عزیزمان را سلامت بدارد و به ما شعور درک هنر را ...!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:27  توسط رها کبیری سامانی | 
وقتی برای تو نباشد

واژه ها از من میگریزند

شعر قهر میکند

 و قلم ناتوان میشود ...

کنارم بشین

نفسی تازه کن!

راهت پر پیچ و خم ٬

و منزل دوست بسیار دور ....

اما برو ...

که رسیدن تو یعنی رسیدن من ....!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:12  توسط رها کبیری سامانی | 
 وقتی قرار باشد به تو فکر نکنم

قلبم کند میزند نفسم ارام میشود

 و دستانم سرد و چشمانم بی فروغ ...

انگار مرگ بر تنم خاک پاشیده...

روحم میان من و تو سرگردان !!!

تو منی ؟؟ یا من تو ؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:21  توسط رها کبیری سامانی | 
خواستم تاریخ بگذارم

بردوستی و مهربانی

دیدم ازلی و ابدیست !!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 9:38  توسط رها کبیری سامانی | 
کاش بودم ..یا نه !!

باشم یا نباشم فرقی نمیکند ..!!

باران خوشبخت تر است

برای بوسیدن تو ...!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:52  توسط رها کبیری سامانی | 
اینبار که از شهرمان گذشتم

چشمهایم را خواهم بست !

دیگر توان دیدن عکست

به روی دیوار را ندارم ...

پاهایم سست میشود

به هر تیر برقی که میرسم

به هر گذر و کوچه که میپیچم

 لبخند توست که مرا همراهی میکند ....

کاش بر کوی و برزن خبر رفتنت نبود ...

پ.ن ...جناب بارانپوش شعر زیبایی با محتوای کاش بر دیوارها امدنها را تبریک میگفتیم سرودند ....با الهام از ایشان ...نوشتم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 7:57  توسط رها کبیری سامانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یول در زبان ترکی بمعنای راه .مسیر و جاده است . امیدوارم یول راهی باشه برای رسیدن به یول اصلی

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
آرشيو
پیوندها
پرنیان
شما که غریبه نیستید
پریزاد برکه نور
سایه سمر
مثل باران مثل بودن. استاد نعمت نعمتی
طنزستان آق دايي
آخرین پرواز. فرشته
مهرباران. امیری
قند پهلو. رضا شیخ سامانی
ناگهانی های بی سببی. غلامرضا صفار
پاشنه طلا. سید مهدی ترابی
همیشه فاصله ای هست. لیلا ناظمی
آلشت. عبدالکریم انصاری بارزی
یک ساحل پر از شعر. حسین میدری
رویا ابراهیمی
رضا پارسی پور
کامران عطاریان
یاشیل
پنجره. مجتبی مهدوی
شرق واژه. نسرین تهرانی
نیلوفر و بودنش
بارانی ترین لحظه ها
فتح باغ
سلام
پاییز طلایی
خونین دلان
پرنیان-دل آرام
الهام تفرشی
هیوا
مهرداد نصرتی
سه گانی
امیرحسین امیریان
سایه
غبارستان
ساراي...عروس ِ باران!
خیال روی تو
پهلوی پارسی
آیه های خیال
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM